
وقتی بیایی بی شک تو را دوست خواهم داشت ، لیوان احساسم را با تو پر و خالی خواهم کرد ، در تو اوج خواهم گرفت ،
دریاچه قلبم با تو دریا می شود ، اصلا بگذار تو موج شوی و مدام شناور باشی ، با تو به انتهاها خواهم رسید ، با تو دیگر قایق های افکارم خیالی نیستن
دیگر وقتی تو هستی من در تو نیست می شوم ، و همه ی من تو می شوی…
پاهایم را به تو می بخشم که از چمنزار هستی شاخه گل رزی برایم بیاوری ، دستهایم را به تو میدهم تا همه ی من را در اغوش کشی و گیسوان خیالاتم را
شانه کنی ، چشمهایم را تصدق نگاهت میکنم تا که شاید رهگذری نرگس چشمانت را به امانت نبرد ، میخواهم بوسه هایم را پیشکشت کنم…
دوست دارم جذبه ی مردانه ات ارامش روحم باشد ، دلم میخواهد در تو تمنا کنم همه خواستنی ها را.
بیا تا باهم ستاره های دوست داشتنمان را در خنکای شب روی اسمان بختمان بکاریم ، اصلا حاضری تو ماه من شوی و من خورشید؟
قلب من زمین باشد و چشم تو اسمان؟ پلکهایت موج باشد و چشم من دریا؟ گونه هایت دفتر نقاشی باشد و من نقاش؟ لبهایت باغی از گل باشد و
من باغبان؟ احساسم کوه بیستون باشد و تو فرهاد؟ لبهایم می باشد و تو هم ساقی؟
اصلا ماه من ، اسمان من ، موج من، دفتر نقاشی من، باغی از گل من، فرهاد من، ساقی من، حاضری من همین من باشم و تو همین تو؟
قول نمیدهم وقتی امدی به یمن حضورت همه شهر را اذین ببندم ، اما به تو قول میدهم وقتی امدی همه سنگفرشهای احساسم را فقط برای تو ببارانم،
همه احساسم را دست نخورده برایت باقی گذاشته ام ، به تو قول میدهم که ایینه تمام نمای تعهد و وفاداری باشم.
دلم نمیخواهد وقتی که امدی گنج قارون داشته باشی ، دلم میخواهد به چشمانم ببینم که دستانم چگونه در کنار تو روزگار گذرانده است ،
دلم میخواهم اگر گنجی هست هر دو برایش بدویم.
بگذار همه خستگیهایت در من جای بگیرد ، بگذار اگر بارانی بود از چشمان من ببارد ، راستی میگذاری وقتی تنهایی در من و تو تا خدا پیوست
پرده حیا را بدرم و راز چشمانت را برملا کنم؟ و تیر علاقه ام را به سمت قلبت نشانه گیرم و صدای نفسهایم همه تنهاییمان را پر کند؟
دوست داری تمام شبهای باهم بودنمان را در کنارت شب زنده داری کنم و ترکیبی سیاه و سفید از موهای تو و دستهایم برایت بسازم؟…
امشب کلمات مرا به بازی گرفته اند تا به احساساتم تلنگر بزنم.