خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

کلاس اول عشق

دلم میخواهد با یک پاک کن نرم و سفید

تمام خاطرات سیاهم را از ورق چروکیده دفتر زندگی ام پاک کنم

دلم میخواهد با تراش امید و ارزو

نور سبز نگاهم را بتراشم تا بتوانم تیزتر و ظریف تر به زندگی و دیگران بنگرم

دلم میخواهد دفتری داشته باشم با هزاران برگ

که در هر ورقش یکی از وازه های دوستی و محبت را بنویسم

و ان را با لایه ای از عشق جلد کنم

دلم میخواهد بتوانم  با قلم موی ایثار و گذشت و با ترکیبی از رنگهای خوبی و نیکی

بهترین و زیباترین نقاشی را برای این دل خسته و دلهای دردمند دیگر بکشم

دلم میخواهد با خط کش دقیق تعقل بین هر چه خوبی و بدی است

خطی صاف و ساده و ماندنی بکشم

دلم میخواهد کیفی داشته باشم با تمامی لوازم التحریر زندگی

عشق و محبت

دلم میخواهد نامم را در مدرسه دوستی بنویسم

و در کلاس اول عشق

الفبای صفا و مهر را از زبان اموزگار ایثار بیاموزم

دلم میخواهد…

دلم میخواهد فارغ التحصیل شایسته کلاس عشق و ایثار و انسانیت باشم.

قهوه شور!

اون(دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد ، خیلی برجسته بود ، خیلی از پسرها دنبالش بودند ،  در حالیکه اون (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچ کس بهش توجه نمیکرد…

اخر مهمونی، دختره رو به نوشیدن ی قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب دعوتش را قبول کرد ، توی یک کافی شاپ نشستند

پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه ، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر میکرد، : خواهش میکنم اجازه بده برم خونه:

یکدفعه پسر پیشخدمت را صدا کرد: میشه لطفا ی کم نمک برام بیاری ؟ میخوام بریزم تو قهوه ام ؛

همه بهش خیره شدند ، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت تو قهوه اش رو اونو سر کشید. دختر با کنجکاوی ازش بپرسید:  چرا این کار رو میکنی؟ پسر پاسخ داد: وقتی پسر بچه کوچیکی بودم نزدیک دریا زندگی میکردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، میتونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی میخورم یاد بچگی ام میفتم ، زادگاهم ، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده ، برای والدینم که هنوز اونجا زندگی میکنن.

همینطور  صحبت میکرد ،  اشک از گونه هاش سرازیر شد ، دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت ، یک احساس واقعی از ته قلبش ، مردی که میتونه دلتنگیش رو به زبون بیاره ، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه ، هم و غمش خونوادشه  و نسبت به خوانوادش مسئولیت پذیره…

بعد دختر شروع به صحبت کرد ، در مورد زادگاه دورش ، بچگیش و خونوادش…

مکالمه خوبی بود شروع خوبی هم بود ، اونها ادامه دادن به قرار گذاشتن ، دختر متوجه شد که در واقع اون مردیه که تموم انتظاراتش رو براورده میکنه

خوش قلبه ، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه ! ممنون از قهوه نمکی ! بعد قصه مثلتمام داستان های عشقی زیبا شد

پرنسس یا پرنس ازدواج کرد ، و با هم در کمال خوشبختی زندگی میکردند …  هر وقت میخواست براش قهوه درست کنه  ی مقدار نمک هم داخلش میریخت ، چون میدونست با این کار حال میکنه.

بعد از  چهل سال مرد درگذشت ، یک نامه برای زن گذاشت ، ؛ عزیزترینم ، لطفا منو ببخش ، بزرگترین دروغ زندگیم رو ببخش ، این تنها دروغی بود که به تو گفتم ـ قهوه نمکی . یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم ، در واقع ی کم شکر میخواستم اما هول کردم و  گفتم نمک ، برام سخت بود حرفم رو عوض کنم ، بنابراین ادامه دادم ، هرگز فکر نمیکردم این شروع ارتباطمون باشه !  خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم اما ترسیدم ، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم …

حال من دارم میمیرم و ترسی ندارم که واقعیت رو بهت بگم ، من قهوه نمکی رو دوست ندارم ، چون خیلی بدمزه است ، اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تورو شناختم ، هرگز برای چیزی تاسف نمیخورم چون این کار رو برای تو کردم ، تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی  زندگی منه ، اگه ی بار دیگه بتونم زندگی کنم ، هنوز میخوام با تو اشنا بشم و تو رو برای کل زندگیم داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.

اشک هاش کل نامه رو خیس کرد ، ی روز ی نفر ازش پرسید : مزه قهوه نمکی چیست؟  اون جواب داد ؛ شیرینه ؛

 

 

 

رقص رویایی

صورتی پوشیده ام تا با تو تا دنیا برقصم

تا به یمن عشق زیباتر شوم  زیبا برقصم

دستهایم را بگیری  بال در بال تو باشم

دستهایم را بگیری تا ته دنیا برقصم

رای با دست تو و با چشمهای توست ، حالا

دستهای مهربانت را ببر بالا برقصم

ما یکی هستیم پس نگذار تا تنها بمانم

ساز با لحن تو مانوس است و من مانوس با تو

مست این موسیقی ام حالا بخوانم یا برقصم؟!

اسمان نزدیک نزدیک است وقتی تو بخوانی

از زمین پرواز خواهم کرد با تو تا برقصم !

صورتی پوشیده ام تا پیش چشمان زلالت

مثل ماهیهای نا ارام در دریا برقصم !

 

 

ستاره بختم

وقتی بیایی بی شک تو را دوست خواهم داشت ، لیوان احساسم را با تو پر و خالی خواهم کرد ، در تو اوج خواهم گرفت ،

دریاچه قلبم با تو دریا می شود ، اصلا بگذار تو موج شوی و مدام شناور باشی ،  با تو به انتهاها خواهم رسید ، با تو دیگر قایق های افکارم خیالی نیستن

دیگر وقتی تو هستی من در تو نیست می شوم ، و همه ی من تو می شوی…

پاهایم را به تو می بخشم که از چمنزار هستی شاخه گل رزی برایم بیاوری ، دستهایم را به تو میدهم تا همه ی من را در اغوش کشی و گیسوان خیالاتم را

شانه کنی ، چشمهایم را تصدق نگاهت میکنم تا که شاید رهگذری نرگس چشمانت را به امانت نبرد ، میخواهم بوسه هایم را پیشکشت کنم…

دوست دارم جذبه ی مردانه ات ارامش روحم باشد ، دلم میخواهد در تو تمنا کنم همه خواستنی ها را.

بیا تا باهم ستاره های دوست داشتنمان را در خنکای شب روی اسمان بختمان بکاریم ، اصلا حاضری تو ماه من شوی و من خورشید؟

قلب من زمین باشد و چشم تو اسمان؟ پلکهایت موج باشد و چشم من دریا؟ گونه هایت دفتر نقاشی باشد و من نقاش؟ لبهایت باغی از گل باشد و

من باغبان؟ احساسم کوه بیستون باشد و تو فرهاد؟ لبهایم می باشد و تو هم ساقی؟

اصلا ماه من  ،  اسمان من ،  موج من،  دفتر نقاشی من،  باغی از گل من،  فرهاد من،  ساقی من، حاضری من همین من باشم و تو همین تو؟

قول نمیدهم وقتی امدی به یمن حضورت همه شهر را اذین ببندم ، اما به تو قول میدهم وقتی امدی همه سنگفرشهای احساسم را فقط برای تو ببارانم،

همه احساسم را دست نخورده برایت باقی گذاشته ام ، به تو قول میدهم که ایینه تمام نمای تعهد و وفاداری باشم.

دلم نمیخواهد وقتی که امدی گنج قارون داشته باشی ، دلم میخواهد به چشمانم ببینم که دستانم چگونه در کنار تو روزگار گذرانده است ،

دلم میخواهم اگر گنجی هست هر دو برایش بدویم.

بگذار همه خستگیهایت در من جای بگیرد ، بگذار اگر بارانی بود از چشمان من ببارد ، راستی میگذاری وقتی تنهایی در من و تو تا خدا پیوست

پرده حیا را بدرم و راز چشمانت را برملا کنم؟ و تیر علاقه ام را به سمت  قلبت نشانه گیرم و صدای نفسهایم همه تنهاییمان را پر کند؟

دوست داری تمام شبهای باهم بودنمان را در کنارت شب زنده داری کنم و ترکیبی سیاه و سفید از موهای تو و دستهایم برایت بسازم؟…

امشب کلمات مرا به بازی گرفته اند تا به احساساتم تلنگر بزنم.

چند رکعت غزل

می خواهم چند رکعت غزل را به نیت عشقمان بخوانم

تا شاید…!

نمیدانم چرا…! هر بار که می خواهم از عشقمان بنویسم ؛ م ؛ ان جا می افتد شاید این ؛ م ؛

میم ماست…!

می خواهم اعتراف کنم هر غزلی که می گویم مطلع ان تویی

می خواهم انقدر غزل های تکراری بگویم تا جهان تو را از بر کند

می خواهم تقدیر را که حکم ان بی دلیست برهم  بزنم

می خواهم پای دلت را در همین ایستگاهی که هستیم لنگ کنم

می خواهم قبله را بچرخانم به سمت نگاه تو. انجا که از تو لبریز می شوم

می خواهم گرفتار تو باشم….. گرفتار وازه وازه نگاه تو

من نیت کرده ام چند رکعت غزل بخوانم

تا شاید…!

 

تفاوت عشق با ازدواج

یک روز پدربزرگم برام یه کتاب دست نویس اورد، کتابی که بسیار گرون قیمت بود و با ارزش

وقتی به من داد تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در اورده بودم

که چرا باید چنین هدیه با ارزشی روبی هیچ مناسبتی به من بده.  من اون کتاب رو گرفتم و ی جایی پنهونش کردم

چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندی؟ گفتم نه، وقتی ازم پرسید چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش

لبخندی زد و رفت…همون روز عصر با ی کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ما

روزنامه رو گذاشت روی میز، من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش

به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن و سعی میکردم از هر صفحه ای حداقل ی مطلب رو بخونم

در اخرین لحظه که پدربزرگ میخواست از خونه بره بیرون، تقریبا به زور اون روزنامه رو از دستم کشید بیرون و رفت.

فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت: ازدواج مثل اون کتاب و روزنامه میمونه،

یک اطمینان برات درست میکنه که این زن یا مرد مال تو هستش، مال خود خودت

اون موقع هست که فکر میکنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت دارم که دلش رو بدست بیارم

همیشه وقت دارم که شام دعوتش کنم، اگر الان یادم رفت که ی شاخه گل  به عنوان هدیه  بهش بدم حتما در فرصت بعدی اینکارو میکنم

حتی اگر هرچند اون ادم با ارزش باشه مثل اون  کتاب نفیس و قیمتی.

اما وقتی این باور در تو نیست که این ادم مال منه و هر لحظه فکر میکنی که خب اینکه تعهدی نداره

براحتی میتونه دل بکنه و بره مثل ی شی  باارزش ازش نگهداری میکنی

و همیشه ولع داری تا جایی که ممکنه ازش لذت ببری، شاید فردا دیگه مال من نباشه،

درست مثل اون روزنامه حتی اگرهم  هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه…

و این تفاوت عشق است با ازدواج!

 

بوی محرم

بوی محرم که میاد دلم میخواد پر بزنه

مثل کبوترا بره به حرمت سر بزنه

صدای روضت که میاد انگار دیوونم میکنن

دلم رو از جا میکنن، غم رو تو خونم میکنن

هر جایی تکیه  میبینم یاد  خیمه ها میفتم

یاد خار و پله زخم   ناز  بچه ها میفتم

هر کجا که اب میبینم  یاد اون لبها میفتم

یاد تشنگی تو صحرا، یاد کربلا میفتم

اقا هستیمو بگیر، اما اینو ازم نگیر

نگو روز عاشورا توی کربلا نمیر

اخه ارزوم اینه توی کربلا بمیرم

تو رکاب پسر علی و زهرا بمیرم

 

 

شادی و غم

در کتاب چار فصل زندگی

صفحه ها پشت سر هم می روند

هر یک از این صفحه ها یک لحظه اند

لحظه ها با شادی و غم می روند

افتاب و ماه یک در میان

گاه پیدا، گاه پنهان می شوند

شادی و غم نیز  هر یک لحظه ای

بر سر این سفره مهمان می شوند

گاه  ، اوج خنده ما گریه است

گاه ،  اوج گریه ما خنده است

گریه دل را ابیاری می کند

خنده یعنی که دلها زنده است

زندگی ترکیب شادی با غم است

دوست میدارم من این پیوند را

گرچه می گویند شادی بهتر است

دوست دارم گریه با لبخند را

عشق ماندنی است

بوی یاس می دهی  بوی کوچه وصال

و دست کوچکت چه مهربان و  ساده است

و صورتت مثل ماه چه پاک و بی ریاست

و غنچه لبت نشان زندگیست

نگاه تو چه اشناست

تو ساده ای مثل اسمان و پاک مثل ابر

خنده های تو رویش جوانه است روی شاخه امید

قلب تو مثل قلب قاصدک فارغ از دورویی است

غصه های تو غصه های تلخ بی کسی ست،  قصه تلخ زندگیست

صدای تو صدای بال یک فرشته است ، صدای زندگیست

تو از تبار سرخ لاله ای، شکوفه ای، شقایقی، تو زاله ای، تو از قبیله گلی، تو از نزاد سنبلی

تو ماه کوچه وصال و افتاب  کوچه دلی

عشق را صدا بزن

بگو به باغ ،  به دل بگو، به گل بگو، به مردمان کوچه وصال که روزهای تلخ رفتنی است

بگو که عشق ماندنی ست

بگو که غصه رفتنی ست

 

نیمه گمشده من کجاست؟

نیمه گمشده ام اخر کیست؟     این سوالیت که با خود دارم

نیمه گمشده ام یک سیب است     سیب سرخی که ز باغ ازلی می اید

نیمه گمشده ام یک اهوست     و چه چشمان سیاهی دارد

چقدر تندرواست     مثل اینکه دل او نیز هوایی دارد

نیمه گمشده ام یک دریاست     چقدر موجو تلاطم دارد

چقدر جذر چقدر مدر چقدر ابی روشن دارد

نیمه گمشده ام یک رود است     از کنار دل من میگذرد

نیمه گمشده ام یک کوه است    پر صلابت پر حجم    و عجب شرم و حیایی دارد

نیمه گمشده ام یک بید است     که به مجنون صفتی مشهور است

نیمه گمشده ام یک فصل است    که همه فصل خدا را دارد

نیمه گمشده ام یک ساز است    که صدای نی مجنون دارد

نیمه گمشده ام یک ابر است    سیرت و صورت زیبا دارد

ولی گه گاه دلش میگیرد    پس کمی اشک ز خود می بارد

نیمه گمشده ام یک دشت است    پر ز گلهای شقایق شده است

پر ز عطر است  پر ز سنبل     پر ز خواب  گل  مریم شده است

نیمه گمشده ام مهتاب است     که شب تار بهم می پوید

نیمه گمشده ام یک تنهاست     که دلی پر ز شکایت دارد

و کسی را به نفس می خواهد     که بر او راز غم دل گوید

نیمه گمشده ام را ز خدا می خواهم

و برای دل مهتابیمان   نور و عشق ابدی می خواهم

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.